تبليغاتX
از همه جا ، از همه وقت ، از همه کس
                                    
+ نوشته شده در Wed 9 Apr 2008ساعت 10:50 AM توسط احسان |

يه روز انسان و خدا داشتن تو ساحل دريا با هم قدم می زدن و صحبت می کردن ...

انسان بر می گرده و پشت سرش رو نگاه می کنه، می بينه رد پای دو نفر هست ، کمی عقب تر رو نگاه می کنه ، می بينه که فقط رد پای يه نفر هست ، آهی می کشه و به خدا می گه :

" پشت سرمون رو ببين، وقتی با هم هستيم رد پای دو نفر هست اما کمی‌ عقبتر رو اگه نگاه کنی می بينی فقط جای پای من هست ... می دونی اون مربوط به چه زمانی می شه‌ ؟؟؟  وقتی که من خيلی مشکل داشتم و تو من و رها کردی و رفتی و من تنها اومدم جلو ... واسه همينه که فقط رد پای من رو شن ها مونده !!!! ‌"

خدا پشت سرشون رو نگاه می کنه و می گه :

" آره‌ ، فقط يه رد پا هست اما اون رد پای تو نيست !!! رد پای منه ... چون وقتی تو خيلی مشکل داشتی ، من تو رو به آغوش خودم گرفتم و آوردمت ،‌ واسه همينه فقط يه رد پا می بينی پسرم ... "

...................................

اين داستان رو دوستی تو ياهو ۳۶۰ برام فرستاده بود، منم اينجا پستش کردم .

با تشکر از کيارش عزيز از ياهو ۳۶۰ .

+ نوشته شده در Wed 9 Apr 2008ساعت 10:16 AM توسط احسان |

سلام دوستان ...

مدتی هست که هیچ مطلبی رو پست نکردم، انشاالله در اولین وقت آزاد مطالب جدید رو پست می کنم ...

با تشکر.

+ نوشته شده در Fri 11 Jan 2008ساعت 0:39 AM توسط احسان |

ادامه ی عارف نامه ۱

 

 

     ( توجه : این شعر فقط جنبه ی طنز دارد ، قصد نویسنده از ارسال این مطلب توهین به هیچ گروه ، گرایش جنسی(هوموسکشوال) و یا افراد محجبه نیست و نمی باشد ‌، ... )

 

 

بيا گويم برايت داستانی / كه تا تأثير چادر را بدانی

در ايامی ‌كه صاف و ساده بودم / دَم‌ ِ كِرياس ِ در اِستاده بودم

زنی بگذشت از آنجا با خش و فـَش / مرا عـِرقُ النـِسا آمد به جنبش

ز زير پيچه ديدم غبغبش را / كمی از چانه قدری از لبش را

چنان كز گوشه‌ی ابر سيه فام / كند يك قطعه از مَه عرض اندام

شدم نزد وی و كردم سلامی / كه دارم با شما از جايی‌ پيامی

پريرو زين سخن قدری دو دل زيست / كه پيغام آور كه و پيغام دِه كيست

بدو گفتم كه اندر شارع عام / مناسب نيست شرح و بسط پيغام

تو دانی هر مقالی‌ را مقامی است / برای هر پيامی‌ احترامی است

قدم بگذار در دالان خانه / به رقص آر از شعف بنيان خانه

پری‌ وش رفت تا گويد چه و چون / منش بستم زبان با مكر و افسون

سماجت كردم و اصرار كردم / بفرماييد را تكرار كردم

به دستاويز آن پيغام واهی / به دالان بردمش خواهی نخواهی

چو در دالان هم آمد شد فزون بود / اُتاق جنب دالان بردمش زود

نشت آنجا به صد ناز و چم و خم / گرفته روی خود را سخت محكم

شگفت افسانه‌يی آغاز كردم / در صحبت به رويش باز كردم

گهی از زن سخن گفتم گه از مرد / گهی كان زن به مرد خود چه ها كرد

سخن را گه ز خسرو دادم آيين / گهی از بی وفايی‌های شيرين

گه از آلمان بر او خواندم گه از روم / ولي مطلب از اول بود معلوم

مرا دل در هوای جستن كام / پری رو در خيال شرح پيغام

به نرمی گفتمش كای يار دمساز / بيا اين پيچه را از رخ  برانداز

چرا بايد تو رخ از من بپوشی / مگر من گربه می‌باشم تو موشی

من و تو هر دو انسانيم آخِر / به خلقت هر دو يكسانيم آخر

بگو‌،‌ بشنو‌،‌ ببين‌ ، بر خيز‌،‌ بنشين / تو هم مثل منی ای يار شيرين

ترا كان روی زيبا آفريدند / برای ديده‌ی ما آفريدند

به باغ جان ريحانند نـِسوان / به جای ورد و نسرينند نـسوان

چه كم گردد ز لطف عارض گل / كه بر وی ‌بنگرد، بيچاره بلبل

كجا شيرينی از شكر شود دور / پَرَد گر دورِ ِاو صد بار زنبور

چه بيش و كم شود از پرتو شمع / كه بر يك شخص تابد يا به يك جمع

اگر پروانه‌ای‌ بر گل نشيند / گل از پروانه آسيبی نبيند

پری رو زين سخن بی‌حد بر آشفت / زجا بر جست و با تندی به من گفت :

كه من صورت به نا محرم كنم باز ؟ / برو اين حرف‌ها را دور انداز

چه لوطی‌‌ها در اين شهرند واه واه / خدايا دور كن الله الله

به من گويد كه چادر وا كن از سر / چه پُر رويست اين،‌ الله اكبر

جهنم شو‌ ! مگر من ...نده باشم / كه پيش غير، بي روبنده باشم !

از اين بازی همين بود آرزويت / كه روی‌ من ببينی؟ تف به رويت !

الهی من نبينم خير شوهر / اگر رو واكنم بر غير شوهر

برو گم شو عجب بي چشم و رويی / چه رو داری كه با من همچو گويی

برادر شوهر من آرزو داشت / كه رويم را ببيند شوم نگذاشت

من از زن‌های طهراني نباشم / از آن‌هايی‌ كه مي دانی‌ نباشم

برو اين دام بر مرغ دگر نه / نصيحت را به مادر خواهرت ده

چو عنقا را بلند است آشيانه / قناعت كن به تخم مرغ خانه

كني گر قطعه قطعه بندم از بند / نيفتد روی من بيرون ز روبند

چرا يك ذره در چشمت حيا نيست / به سختی مثل رويت، سنگ پا نيست

چه می گويی مگر ديوانه هستی / گمان دارم عرق خوردی و مستی

عجب گير خری افتادم امروز / به چنگ اَلپَری افتادم امروز

عجب بر گشته اوضاع زمانه / نمانده از مسلمانی نشانه

نمی‌‌دانی نظر بازی گناهست / ز ما تا قبر چار انگشت راه است

تو می‌گويی قيامت هم شلوغست؟ / تمام حرف ملاها دروغ است؟

تمام مجتهد ها حرف مفتند؟ / همه بی غيرت و گردن كلفتند؟

برو يك روز بنشين پای منبر / مسائل بشنو از ملای منبر

شب اول كه ما تحتت درآيد / به بالينت نكير و منكر آيد

چنان كوبد به مغزت توی مرقد / كه می‌‌رينی به سنگ روی مرقد‌ !

غرض آنقدر گفت از دين و ايمان / كه از گه خوردنم گشتم پشيمان

چو اين ديدم لب از گفتار بستم / نشاندم باز و پهلويش نشستم

گشودم لب به عرض بی گناهی / نمودم از خطاها عذر خواهی

مكرر گفتمش با مد و تشديد / كه گه خوردم، غلط كردم، ببخشيد !

دو ظرف آجيل آوردم ز تالار / خوراندم يك دو بادامش به اصرار

دوباره آهنش را نرم كردم / سرش را رفته رفته گرم كردم

دگر اسم حجاب اصلاً نبردم / ولی آهسته بازويش فشردم

يقينم بود كز رفتار اينبار / بـِغُرد همچو شير ماده در غار

جَهد بر روی و منكوبم نمايد / به زير خويش ...س كوبم نمايد

بگيرد سخت و پيچد خايه ام را / لب بام آورد همسايه‌ام را

سر و كارم دگر با لنگه كفشست / تنم از لنگ كفش اينك بنفش است

ولي ديدم به عكس آن ماه رخسار / تحاشی مي‌كند، اما نه بسيار

تغير می‌كند اما به گرمی /  تشدد مي‌كند ،  ليكن به نرمی

از آن جوش و تغيرها كه ديدم / به " عاقل باش " و " آدم شو " رسيدم

شد آن دشنام‌های سخت سنگين / مبدل بر جوان آرام بنشين !

چو ديدم خير، بند ليفه سست است / به دل گفتم كه كار ما درست است

گشادم دست بر آن يار زيبا / چو ملا بر پلو، مومن به حلوا

چو گل افكندمش بر روی قالي / دويدم زی اسافل از اعالي

چنان از هول گشتم دست پاچه / كه دستم رفت از پاچين به پاچه

از او جفتك زدن از من تپيدن / از او پر گفتن از من كم شنيدن

دو دست او همه بر پيچه‌اش بود / دو دست بنده در ماهيچه‌اش بود

بدو گفتم تو صورت را نكو گير / كه من صورت دهم كار خود از زير

به زحمت جوفِ لنگش جا نمودم / در رحمت به روی خود گشودم

...سی چون غنچه ديدم نو شكفته / گلی چون نرگس اما نيم شكفته

برونش ليموی خوش بوی‌ شيراز / دَرون خرمای شهد آلود اهواز

...سی بشاش‌تر از روی مومن / منزه تر ز خلق و خوی مومن

...سی هرگز نديده روی نوره / دهن پر آب كن، همچون غوره

...سی بر عكس ...س‌های دگر تنگ / كه با ...يرم ز تنگي می‌‌كند جنگ

به ضرب و زور بر وی بند كردم / جماعی چون نبات و قند كردم

سرش چون رفت، خانم نيز وا داد /  تمامش را چو دل در سينه جا داد

بلی، ...يرست و چيز خوش خوراكست / ز عشق اوست كاين ...س سينه چاكست

ولی چون عصمت اندر چهره‌اش بود / از اول تا به آخر چهره نگشود

دو دستی پيچه بر رخ داشت محكم / كه چيزی نايد از مستوريش كم

چو خوردم سير از آن شيرين كلوچه / حرامت باد گفت و زد به كوچه

 

 

حجاب زن كه نادان شد چنين است / زن‌ ِ مستوره‌ی محجوبه اين است

به ...س دادن همانا وقع نگذاشت / كه با رو گيری الفت بيشتر داشت

بلی، شرم و حيا در چشم باشد / چو بستی چشم، باقی پشم باشد !

اگر زن را بياموزند ناموس / زند بی پرده بر بام فلك كوس

به مستوره اگر پی برده باشد / همان بهتر كه خود بی پرده باشد

برون آيند و با مردان بجوشند / به تهذيب خصال خود بكوشند

چو زن تعليم ديد و دانش آموخت / رواق ِ جان به نور بينش افروخت

به هيچ افسون ز عصمت بر نگردد / به دريا گر بيفتد تر نگردد

چو خور بر عالمی پرتو فشاند / ولي خود از تعرض دور ماند

زن رفته كُلِژ ديده فاكـولته /  اگر آيد به پيش تو دِكولته

چو در وی عفت و آزرم بينی / تو هم در وی به چشم شرم بينی

تمنا‌ی غلط از وی محال است / خيال بد در او كردن خيال است

برو ای مرد فكر زندگی كن / تويی خر، ترك اين خر بندگی كن

برون كن از سر نحست، خرافات / بجنب از جا، كه فـِی التأخـير آفات

گرفتم من كه اين دنيا بهشت است / بهشتی حور در لفافه زشت است

اگر زن نيست عشق اندر ميان نيست / جهان بی عشق اگر باشد، جهان نيست

به قربانت مگر سيری؟ پيازی؟ / كه توی بقچه و چادر نمازی؟

تو مرآت جمال ذوالجلالی / چرا مانند شلغم در جوالی

سر و ته بسته چون در كوچه آيي / تو خانم جان نه، بادنجان‌ ِ مايی

. . . . .

 

 ادامه دارد                                                                                                               

+ نوشته شده در Thu 13 Dec 2007ساعت 3:27 PM توسط احسان |

مقدمه

 

   از روزی كه اهريمن بد نهاد، نخستين بار به جهان هرمزد حمله برد،‌ هرمزد تا سه هزار سال به ساختن و پرداختن به جهــان ما مشغول بود، و اهريمن ازبيم پيروزی هرمزد و شكست خويش در قعر دوزخ مدهوش افتاده بود.

 

     در سه هزار سال دوم،‌ اهريمن با ديوان و پريان به جهان ما هجوم آورد و آفريدگان هرمزد را به آفات      اهريمنی آلود و تاريكی و بيماری و درد و نياز و خشم و دروغ و جانوران زيانكار را به اين جهان آورد و آب و خاك و گياه و حيوان و مردم را آزار كرد.

 

    در سه هزار سال سوم، هرمزد برای رهايی از اين آفت ها زردشت را به اين عالم فرستاد و آئين خود را به او سپرد تا مردمان را به نيكی رهبر باشد و جهان را به راستی و پاكی‌ و آبادانی از شر اهريمن آزاد كند و پيروزی را به انجام رساند.

 

   چون اين سه هزار سال نيز به پايان آيد  رستاخيز۱خواهد شد. بدی و زشتی‌و ناپاكی از ميان برخواهد خواست و دست اهريمن تا ابد از دامن آفريدگان هرمزد كوتاه خواهد شد و جهان، پاكی و فر نخستين را باز خواهد يافت.

 

***

 

   بنابر روايات زردشتی،  براي زادن زردشت سه عامل از جهان بالا به هم پيوست : نخست " فره‌ی زردشت " كه فروغ و شكوه ايزدی بود، ديگر " روان " و سوم " تن " .

 

***

 

 

 

فره‌ی زردشت

 

   فره‌ی زردشت را هرمزد از " روشنائی بي كران " كه در سپهر ششم بود، برگرفت و از آنجا به خورشيد و از آنجا به ماه و از آنجا به سپهر ستارگان كه در زير سپهر ماه قرار دارد فرود آورد.

 

   از سپهر ستارگان، فره ی زردشت به آتشگاه خاندان " فـِراهيم۲ " فرود آمد. از آن پس،‌ آتشگاه فراهيم بی آنكه نيازمند چوب و هيمه باشد پيوسته با فروغ بسيار می سوخت.۳ 

 

   اين فراهيم نيای زردشت بود. فره ی زردشت از آتشگاه خانه در وجود زن فراهيم كه به فرزندی آبستن بود داخل شد و پس از چندی وی دختری آورد به نام " دُغـْدوا " . دغدوا بزرگ شد و به پانزده سالگی رسيد، اما چون فره‌ی‌ ايزدی در وی بود می درخشيد، و حتی در تاريكي چون چراغ می تافت.

 

    ديوان اهريمنی كه از زادن زردشت بيم داشتند، وسيله انگيختند تا فراهيم و مردم ديگر گمان كنند دغدوا با جادوگران راه دارد كه چنين می درخشيد. فراهيم فريب خورد و دغدوا را از خانه و قبيله‌ی خويش راند.

 

   دغدوا به قبيله‌ی  سِـپيتـْمان  رفت و در خانه‌ی سرور قبيله فرود آمد. پس از چندی دغدوا با پوروَشـْسْب، فرزند سرور قبيله، زناشويی كرد. پوروشسب پدر زردشت بود. بدين گونه فره‌ی زردشت از خاندان فراهيم به خاندان پوروشسب رسيد.

 

 

 

روان زردشت

 

    روان زردشت را هرمزد به صورت ايزدان بهشتی آفريد. پيش از آن كه زردشت به جهان ما بيايد روان وی در جهان بالا می زيست. چون زمان زادن زردشت رسيد بهمن و ارديبهشت، از ايزدان مينوی و ياوران هرمزد۴، ساقه‌ی بلند و زيبايی از گياه " هوم‌ " را، كه گياهی مقدس بود، برگزيدند و روان زردشت را در آن نشاندند.آنگــاه ساقه‌ی هوم را از سپهر ششم، كه جايگاه روشنايی بی‌كران بود، بر گرفتند و به زمين فرود آمدند وآن را بر سر درختی، كه دو مرغ در آن آشيانه داشتند، قرار دادند.

 

   ماری به آشيانه راه يافت و جوجه‌ی ‌مرغان را فرو برد. ساقه‌ی هوم مار را كشت و مرغكان را رهايی بخشيد. روزی پوروشسب كه تازه دغدوا را به زنی گرفته بود در پی گله به چراگاه رفت. بهمن و ارديبهشت بر وی آشكار شدند و او را به سوی درختی كه ساقه‌ی هوم بر آن بود رهبری ‌كردند. پوروشسب به كمك اين دو مهين فرشته‌، ساقه‌ی مقدس را به دست آورد و آن را به خانه برد و به زن خويش سپرد تا نگاه دارد.

 

 

 

تن زردشت

 

   گوهر تن زردشت از آب و گياه به دست خرداد و مرداد، دو ايزد ديگر از ياوران هرمزد، ساخته شد. خرداد ايزد آب هاست و مرداد ايزد گياهان. خرداد و مرداد در آسمان، ابر انگيختند و باران فراوان بر زمين باريد. چارپايان و مردمان شاد شدند و گياهان تازه و خرم گرديدند. مايه‌ی تن زردشت، كه خرداد و مرداد در باران نشانده بودند، با قطرات باران به زمين آمد و در دل گياه جای‌ گرفت.

 

   آنگاه پوروشسب به راهنمايی خرداد و مرداد شش گاو پر مايه برداشت و به چراگاه برد. گاوان از گياهانی‌ كه مايه‌ی‌ تن زردشت در آن‌ها بود خوردند. در حال، پستان‌هاي آنان پر شير شد و مايه‌ی‌ تن زردشت به شير آن‌ها آميخت. پوروشسب گاوان را به خانه برد و به دغدوا سپرد تا شير آن‌ها را بدوشد. سپس زن و شوی‌، ساقه‌ی گياه مقدس هوم را، كه به ياری بهمن و ارديبهشت به دست آورده بودند، نرم كردند و در شير آميختند و از آن خوردند. بدين گونه روان زردشت و مايه‌ی تن وی در وجود دغدوا با فره‌ی زردشت گرد آمد، و پس از چندی زردشت برای رهبری آئين هرمزد از دغدوا زاده شد.

 

.....................................................

 

۱  : قيامت

۲  : اسم كامل فراهــيم،" فــِراهيم روان زُويش " است.

۳  : ايرانيان قديم، در كانون خانه‌ی خويش پيوسته آتشی افروخته داشتند.

۴ : نام ماه‌های سال از نام ايزدان و فرشتگان زردشتی گرفته شد.

+ نوشته شده در Sun 9 Dec 2007ساعت 7:2 PM توسط احسان |

                                                   

     ميان ايران و توران سال ها جنگ و ستيز بود. در نبردی كه ميان افراسياب تورانی و منوچهر شاهنشاه ايران در گرفت، سپاه ايران در مازندران به تنگنا افتاد. عاقبت دو طرف به آشتی رضا دادند و برای‌ آن كه مرز دو كشور روشن شود و ستيزه ميان برخيزد، پذيرفتند تا از مازندران تيری به جانب خاور پرتاب كنند؛ هر جا كه تير فرود آمد همان جا مرز دو كشور باشد و هيچ يك از دو كشور از آن فراتر نرود.

 

     تا در اين گفتگو بودند فرشته ی زمين،اِسفَندارمَذ،پديدار شد و فرمان داد تا تير و كمان آورند و آرش را حاضر كردند. آرش در ميان ايرانيان بزرگترين كمانداران بود و به نيروی بی مانندش تير را دورتر از همه پرتاب مي كرد.

 

     فرشته ی زمين به آرش گفت تا كمان بردارد و تيري به جانب خاور پرتاب كند. آرش دانست كه پهنای‌ كشور ايران به نيروي بازو و پرش تير او بسته است و بايد توش و توان خود را در اين راه بگذارد.

     پس برهنه شد و بدن خود را به شاهنشاه و سپاهيان نمود و گفت : " ببينيد كه من تندرستم و نقصي ندارم،‌ اما مي دانم كه چون تير را از كمان رها كنم همه ی نيرویم با تير از تنم بيرون خواهد رفت و جانم فداي ايران خواهد شد . "

 

     آنگــاه آرش تير و كمان را برداشت و بر قله ی كوه دماوند بر آمد و تير را از شست رها كرد و خود بي جان بر زمين افتاد.

 

     هرمزد،‌ خداي بزرگ،‌ به فرشته‌ی باد دستور داد تا تير را نگهبان باشد و از آسيب نگه دارد. تير از بامداد تا نيم روز در آسمان مي رفت و از كوه و دره و دشت مي گذشت .

 

     نيم روز در كنار رود جيحون بر ريشه‌ی درخت گردوئي كه بزرگ تر از آن در عالم نبود نشست. آنجا را مرز ايران و توران قرار دادند و هر سال به ياد آن روز جشن گرفتند.

 

     گويند، جشن " تيرگان "‌ كه در ميان ايرانيان باستان معمول بود از اينجا پديد آمد...

+ نوشته شده در Sat 8 Dec 2007ساعت 8:1 PM توسط احسان |

     ( توجه : این شعر فقط جنبه ی طنز دارد ، قصد نویسنده از ارسال این مطلب توهین به هیچ گروه ، گرایش جنسی(هوموسکشوال) و یا افراد محجبه نیست و نمی باشد ‌، ... )

 

 

شنيدم من كه عارف جانم آمد / رفيق سابق طهرانم آمد

شدم خوش وقت و جاني تازه كردم / نَشاط و وَجدِ بي اندازه كردم

به نوكر ها سپردم تا بدانند / كه گر عارف رسد از در نرانند

نگويند اين جَنابِ مولوي كيست / فُلاني با چنين شخص آشنا نيست

نهادم در اتاقش تخت خوابي / چراغي ، حوله اي ، صابوني ، آبي

عرق هايي كه با دقت كشيدم / به دست خود درون گنجه چيدم

مهيا كردمش قرطاس و خامه / براي رفتن حمام ، جامه

فراوان جوجه و تيهو خريدم / دو تايي احتياطاً سر بريدم

نشستم منتظر كزدر در آيد / ز ديدارش مرا شادان نمايد

 

 

نمي دانستم اين نا مردِ ...وني / كه منزل مي كني در باغ ِ خوني

نمي جويي نشان ِ دوستانت / نمي خواهي كه كس جويد نشانت

و گر گاهي به شهر آيي ز منزل / نبينم جاي پايت نيز در گِل

بري با خود نشان‌ ِ جاي پا را / كني تقليد ،‌ مرغان ِ هوا را

برو عارف كه واقع حرف مفتي / مگر بَختي كه روي از من نهفتي

مگر ياد آمد از سي سال پيشت / كه بر عارض نبود آثار ريشت

مگر از منزل خود قهر كردي / كه منزل در كنار شهر كردي ؟!

مگر در باغ يك منظور داري / نشان نرگس ِ مخمور داري

مگر نسرين تني داري در آغوش / كه كردي صحبتِ ما را فراموش

مگر با سرو قدان آرميدي / كه پيوند از تهي دستان بريدي

چرا در پرده مي گويم سخن را / چرا بر زنده مي پوشم كفن را

بگويم صاف و پاك و پوست كنده / كه علت چيست ، مي ترسي ز بنده

ترا من مي شناسم بهتر از خويش / ترا من آوريدستم به اين ريش

خبر دارم ز اعماق ِ خيالت / به من يك ذره مخفي نيست حالت

تو از ...ون هاي گِردِ لاله زاري / يكي را اين سفر همراه داري

كنار رستوران قُلا نمودي / ز ...ون كن هاي تهران در ربودي

به ...ون كن ها زدي ...ير از زرنگي / نهادي جمله را زير از زرنگي

چو آن گربه كه دنبه از سر شام / همي ور دارد و ور مالد از بام

كنون ترسي كه گر سوي من آيي / كني با من چو سابق آشنايي

مَنَت آن دنبه از دندان بگيرم /خيالت غير از ايــنه ، من بميرم ؟!

تو مي خواهي بگي دير جوشي / به من هم هيزم تر مي فروشي

تو ما را بس كه صاف و ساده داني / فلان ...ون را برادرزاده خواني

چرا هر جا كه يك بي ريش باشد / تو را في الفور ، قوم و خويش باشد

چرا در روي ِ يك خويش ِ تو مو نيست / چرا هر كس كه خويش ِ توست ...ونيست

 

 

برو عارف كه اينجا خبط كردي / مر اين انديشه را بي ربط كردي

برو عارف كه ايرج پاكباز است / از اين ...ون ها و ...س ها بي نياز است

من ار صياد باشم ، صيد كم نيست / همانا حاجت ِ صيد ِ حرم نيست

شكار من در اتلال بلند است / نه عبدي كه آهوي ِ سر در كمند است

درست است اينكه طفلان گيج و گولند / سفيه و ساده و سهل القبولند

توان با يك تبسم گولشان زد / گهي با پول و گه بي پولشان زد

ولي من جان ِ عارف غير آنم / كه نا مردي كنم با دوستانم

تو يك ...ون آر ، از فرسنگ ها راه / من آن را قُر زنم ؟ ، استغفرالله

برو مرد عزيز اين سوء ظن چيست / جنون است اينكه داري ،‌ سوءظن نيست

من ار چشمم بدين غايت بُود شور / همانا سازدش چشم آفرين كور

اگر مي آمد او در خانه ي من / معزَز بود ، چون دردانه ي من

بُود مهمان هميشه دلخوش اينجا / نباشد مسجد ِ مهمان كش اينجا

من و با دوستان نا دوست داري / تومخلص را از اين دونان شماري ؟!

تو حق داري كه گيرد خشمت از من / كه ترسيده از اول چشمت از من

نمي داني كه ايرج پير گشته است / اگر چيزي از او ديدي گذشته است

گرفتم ...ون كنم من حالتم كو / براي كوه كندن آلتم كو

اگر ...ون زير ِ دست و پا بريزد / به جان ِ تو ، كه ...يرم بر نخيزد

بسان جوجه ي از بيضه جَسته / شود سر تا نموده راست ،‌ خسته

دوباره گردنش بر سينه چسبد / نهد سر روي بال ِ خويش و خُسبد

اگر گاهي نگيرد بول ِ پيشم / نيايد يادي از اِحليل ِ خويشم

پس از پرواز ِ باز ِ تيز چنگم / به كف يك تسمه باشد با دو زنگم

چنان چسبيده احليلم به خايه / كه طفل ِ‌مُنفَطِم بر ثَدي ِ دايه

مرا ...ون في المثل چاه ِ خرابي / كنارش دلوي و كوته طنابي !

 

 

دلم زين عمر بي حاصل سر آمد / كه ريش ِ عمر هم كم كم در آمد

نه در سر، عشق و نه در دل، هوس ماند / نه اندر سينه ياراي ِ نفس ماند

گهي دندان به درد آيه ،‌گهي چَشم / گهي معده مي آيد سر خشم

فزايد چين عارض هر دقيقه / نخوابد موي صد غم بر شقيقه

در ايام جواني بُد دلم ريش / كه مي رويد چرا بر عارضم ريش

كنون پيوسته دل ريش و پريشم /  كه مي ريزد چرا هر لحظه ريشم

بدين صورت كه مي بارد مويم از سر / همانا گشت خواهم اُشتر گَر

ألا مَوتٌ  يُباعُ  فَأ شتَريه ِ / فَهذا العَيشُ  ما لا خَيرَ فيـه ِ

ببند ايرج ازين اظهار غم دَم / كه غمگين مي كني خواننده را هم

گرفتم يك دو روزي زود مُردي / چرا سَوق ِ كــلام از ياد بردي ؟

كه ماندَست اندر اينجا جاوداني / كه مي ترسي كه تو جاويدان نماني ؟

ترا صحبت ز عارف بود در پيش / عبث رفتي سر ِ‌بي حالي ِ‌خويش

 

 

بدين جا چون رسيد اشعار مخلص / پريشان شد همه افــكار مخلص

كه يا رب بچه بازي خود چه كارست / كه بر وي عارف و عامي دچار است

چرا اين رسم جز در مُلك ما نيست / وگر باشد بدين سان برملا نيست

اروپايي بدان گردن فرازي / نداند راه و رسم بچه بازي

چو باشد مُلك ايران محشر خر / خر ِ نر مي سپوزَد بر خر ِ‌ نر

شنيد اين نكته را داراي هوشي / بر آورد از درون ِ دل خروشي

كه تا اين قوم در بند ِ حجابند / گـرفتار همين شيءٌ عِجابَـند

حجاب دختران ماه غبغَب / پسرها را كند همخوابه ي شب

تو بيني آن پسر شوخ است و شنگ است / براي عشق ورزيدن قشنگ است

نبيني خواهر بي معجرش را / كه تا ديوانه گردي خواهرش را

چو اين محجوبه آن مشهود عامست / نه بر عارف نه بر عامي ملامست

اگر عارف در ايران داشت باور / كه باشد در سفر ، مِترش ميسر

به ...ون زير سر هرگز نمي ساخت / يه عبدي جان و غيره دل نمي باخت

تو طعم ...س نمي داني كه چون است / و إلا تف مي كني بر هر چه ...ونست

در آن محفل كه باشد فرج‌ ِ‌ گلگون / ز...ون صحبت مكن ،‌گه مي خورد ...ون

ترا اصل وطن ...س بود‌، ...ون چيست / چرا حُب وطن اندر دلت نيست

مگر حِس وطن خواهي نداري ؟ / كه ...س را در رديف ...ون شماري

بگو آن عارف عامي نما را / كه گم كردي تو سوراخ دعا را

بود ...ون كردن اندر رأي ...س كن / چو جلقي ليك جلق ِ با تعفُن

خدايا تا كي اين مردان به خوابند / زنان تا كي گرفتار حجابند

چرا در پرده باشد طلعت يار / خدايا زين معما پرده بردار

مگر زن در ميان ما بشر نيست ؟! / مگر زن در تميز خير و شر نيست ؟!

تو پنداري كه چادر ز آهن و روست / اگر زن شيوه زن شد مانع اوست؟!

چو زن خواهد كه گيرد با تو پيوند / نه چادر مانعش گردد نه روبند

زنان را عصمت و عفت ضرورست / نه چادر لازم و نه چاقچورست

زن رو بسته را ادراك و هُش نيست / تئاتر و رستوران ناموس كش نيست

اگر زن را بُود آهنگ حيزي / بود يكسان تئاتر و پاي ديزي

بِنَشمد در تهِ انبــار پشكل / چنان كاندر رواق برج ِ ايفل

چه خوش اين بيت را فرمود جامي / مِهين استاد كل بعد نظامي

" پري رو‌،‌ تاب مستوري ندارد / در ار بندي سر از روزن در آرد"

 

 

بيا گويم برايت داستاني / كه تا تأثــير چادر را بداني

در ايامي كه صاف و ساده بودم / . . . . .

 

 

                                                                               ادامه دارد ...

+ نوشته شده در Sat 8 Dec 2007ساعت 5:34 PM توسط احسان |

 

     تائو تِ چينگ يا دائو دِ چينگ ، يك متن كهن چيني با قدمتي بيش از 2000 سال است . اين اثر كوتاه اما بسيار ژرف، در طول ساليان ، بر فرهنگ ، تمدن و انديشه ي چينيان و بسياري از كشورهاي مرتبط با آنها تاثير بسيار عميقي گذارده است ، به طوري كه بسياري آن را روح و جان چينيان ناميده اند. تائو كه به معناي "راه" و "طريقت" است ، عصاره و مفهوم اصلي تائو تِ چينگ مي باشد و سر چشمه ي انديشه و مكتب تائوتيسم .

                                                                                       

 

     نگارش اين متن كهن رو به لائو تزو يا لائو دزو نسبت مي دهند كه در حدود 600-550 سال قبل از ميلاد مسيح و هم زمان با كنفوسيوس مي زيسته است. لائو تزو كه به معناي مرشد پير يا استاد پير و يا پسر پير است ‌‌‌، لقبي بوده كه به اين فرزانه ي چيني داده اند. بر اساس مدارك تاريخي ، او تاريخ نگار و كتاب دار در بار امپراطوري جو بوده است و آن چه از او باقي مانده است تنها همين كتاب است؛ راهنماي هنر زندگي و خرد ناب ... همچنين در روايات آمده است كه لائو تزو به دليل زندگي اي ساده و هماهنگ با طبيعت كه همانا پيام تائوست ، عمري دراز در حدود  160 تا 200 سال داشته است.

     لازم به ذكر است كه متن چيني تائو تِ چينگ ، متني پر راز و رمز مي باشد ، به طوري كه در ترجمه هاي مختلف آن ، تفسير ها و برداشت هاي متفاوتي ديده مي شود. ترجمه فارسي اين كتاب در بازار موجود مي باشد كه از ترجمه ي انگليسي برگردانده شده و مترجم انگليسي ،‌ برداشتي امروزي و به دور از استعاره هاي متن اصلي داشته كه طبيعتاٌ به ترجمه ي فارسي هم منتقل شده است .

      و در آخر اين كتاب يكي از عجايب باقي مانده از روزگاران كهن است.

 

 

                                                                                        

 

     چند جمله از پسر پير ...

 

اگر مي خواهيد چيزي كوچكتر شود،

ابتدا اجازه دهيد خوب گسترده شود.

اگر مي خواهيد از چيزي رها شويد،

ابتدا اجازه دهيد شكوفا شود.

اگر مي خواهيد چيزي را به دست آوريد،

ابتدا آن را ببخشيد.

اين درك ظريفي از دنياي هستي است.

نرم بر سخت غلبه مي كند.

آرام بر سريع پيروز مي شود.

 

اجازه دهيد آن چه مي كنيد پنهان باقي بماند

و تنها نتيجه را به ديگران نشان دهيد.

 

                                                                                                         

 

قبل از تولد جهان

چيزي بي شكل و كامل وجود داشت.

آن آرام است؛ خالي،

تنها، تغيير ناپذير،

بي نهايت، حاضر ابدي؛

مادرِ جهان است.

چون نام بهتري برايش نمي يابم،

آن را تائو مي نامم.

در هر چيزي جاري است؛

بيرون و درون

و به منبع اصلي باز مي گردد.

 

تائو پهناور است.

جهان پهناور است.

زمين پهناور است.

انسان پهناور است.

اين چهار قدرت بزرگ هستي است.

انسان از روي زمين پيروي مي كند.

زمين از جهان پيروي مي كند.

جهان از تائو پيروي مي كند.

تائو از خود پيروي مي كند.

+ نوشته شده در Fri 7 Dec 2007ساعت 9:40 PM توسط احسان |

     مدت ها بود که وبلاگ نویسی رو کنار گذاشته بودم ، اما نمی دونم چی شده که دوباره تصمیم به این کار گرفتم ...

     امیدوارم که بتونم مطالب جالب و قابل خوندنی رو برای شما عزیزان پست کنم

     در ضمن ، جهت اطلاع شما عزیزان ، چکاوک تخلص شعری خود من هستش ، ...

    و دیگه هیچ .

بسم الله .

 

+ نوشته شده در Fri 7 Dec 2007ساعت 6:55 PM توسط احسان |